تبليغاتX
شعر عرفان
شاعرانه
ای کاش ارزون میفروختی ... به هیچ و مفت فروختی...

هنوز حرفای ناگفته دارم گوش کن
تو هم این زهر تلخ نفرتو نوش کن

آره تو راست میگی عشق بچه بازی نیست
همون بهتر بری مارم فراموش کن

تو آبروی عاشقی رو پاک بردی
دارم جدی میگم برای من مردی

چه قدر ساده بودم که باورت کردم
عزیزم بودی و خونم رو میخوردی

توکه بریدی و دوختی و بهونه ساختی
اما بدون که تو عاشقی باختی
عشقو چه ارزون و مفت فروختی ...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/08/05ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط سروش | 
ماهی
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های اینه راهی به من بجو!
***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))

 

باران                                              
آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر،                                                                               
که به آسمان بارانی می اندیشید

و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر باران،
که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود

و آنگاه بانوی پر غرور باران را
در آستانه نیلوفرها،
که از سفر دشوار آسمان باز می آمد.

 

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  eshegh%20(146).jpg
مشاهده: 1583
حجم:  81.0 کیلو بایت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/06/07ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط سروش | 
تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد                وجود نازكت آزرده گزند مباد

*****************************************************

مرا به رندي و عشق آن فضول عيب كند        كه اعتراض بر اسرار علم غيب كند

*****************************************************

خيز و در كاسه زر آب طربناك انداز         پيش تر زان كه شود كاسه سر خاك انداز

                                               

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/21ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط سروش | 
 یادم باشد که زیبایی‌های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی‌های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می‌خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی‌تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی‌تواند با دیگران مهربان باشد
نوروز مبارک
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/12/26ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط سروش | 

ميعاد

 

در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم

آينه ها و شب پره های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمان بلند وکمان گشاده پل

پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

و راه آخرين را

در پرده های که می زنی مکرر کن.

در فراسوی مرزهای تنم

تو را دوست می دارم .

در آن دور دست بعيد

که رسالت اندام ها پايان می پذيرد

و شعله و شور تپش ها و خواهش ها

                 به تمامی

فرو می نشيند

و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد

چنان چون روحی

                 که جسد را در پايان سفر

تا به هجوم کرکس ها پايانش وانهد ...

در فراسوهای عشق

ترا دوست دارم

در فراسوهای پرده و رنگ ...

در فراسوهای پيکرهايمان

با من وعده ديداری بده ....

                   دوستت دارم

                                                                                                                      احمد شاملو


 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/12/06ساعت 2:27 قبل از ظهر  توسط سروش | 
کی میدونه تو دلم چی میگذره؟

امشب که مست عشقم ...  خدا میدونه که چه فریادهایی زدم

فریاد از انتهای وجودم................آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایا شکرت.............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/05/05ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط سروش | 
بی تو، مهتاب‌ شبی ، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید :

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن

لحظه ‌ای چند بر این آب نظر کن ،

آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،

باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم :‌ حذر از عشق !؟ – ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم …

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت …

اشک در چشم تو لرزید ،

ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم …

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/04ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط سروش | 
دست ات را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

به سان ابر که با توفان

به سان علف که با صحرا

به سان باران که با دریا

به سان پرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تورا دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست.

**********

شانه ات مجاب ام می کند

در بستری که عشق

تشنه گی ست

زلال شانه های ات

هم چنان ام عطش می دهد

در بستری که عشق

مجاب اش کرده است.

*********

تـن تـو آهـنگی است

و تـن من کلمه ای است

که در آن می نـشیند

تا نـغمه ای در وجود آیـد

سروده ی که تـداوم را می تـپد

در نگاهت همه ی مهـربـانی هاست:

قـاصدی که زنـدگی را خبر می دهد.

و در سکـوتـت همه صداها

فـریـادی که بـودن را

تـجربـه می کـند.

**********

عـشق

خـاطره یی ست به انتـظار ِ حـدوث و تـجـدد نـشسته٬

چـرا کـه آنـان اکـنون هـر دو خـفـته انـد.

در ایـن سوی بـستر

مـردی و

زنـی

در آن سـوی.

تــندبـادی بـر درگـاه و

تـندبـاری بـر بـام.

مـردی و زنـی خـفته.

و در انتـظار ِ تـکرار و حـدوث

عــشقی

خـسته.

**********

با درودی به خانه می آیی و

با بدرودی

خانه را ترک می گویی

ای سازنده!

لحظه ی ِ عمر ِ من

به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست:

این آن لحظه ی ِ واقعی ست

که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد.

نوسانی در لنگر ساعت است

که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.

گامی است پیش از گامی دیگر

که جاده را بیدار می کند.

تداومی است که زمان مرا می سازد

لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می کند.

***********

اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی که چنان بدانی…

من درد مشترکم
مرا فریاد کن.

*********

در نگاه‌ ات همه‌ی مهربانی‌هاست:
قاصدی که زندگی را خبر می‌دهد.

و در سکوت‌ات همه‌ی صداها:
فریادی که بودن را تجربه می‌کند.

********

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.

در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد-
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

********

آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر،
که به آسمان بارانی می اندیشید

و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر باران،
که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود

و آنگاه بانوی پر غرور باران را
در آستانه نیلوفرها،
که از سفر دشوار آسمان باز می آمد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/04ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط سروش | 
من مست می عشقم هشیار نخواهم شد وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد
امروز چنان مستم از باده‌ی دوشینه تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد
تا هست ز نیک و بد در کیسه‌ی من نقدی در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد
آن رفت که می‌رفتم در صومعه هر باری جز بر در میخانه این بار نخواهم شد
از توبه و قرایی بیزار شدم، لیکن از رندی و قلاشی بیزار نخواهم شد
از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت وز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد
چون یار من او باشد، بی‌یار نخواهم ماند چون غم خورم او باشد غم‌خوار نخواهم شد
تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد
چون ساخته‌ی دردم در حلقه نیارامم چون سوخته‌ی عشقم در نار نخواهم شد
تا هست عراقی را در درگه او باری بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/04ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط سروش | 
بهانه واسه موندن
ای تو بهانه واسه موندن …….. ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن ……… تا طلوع صبح خورشید رو دمیدن
ای همه خوبی همه پاکی …….. تو کلام آخر من
ای تو پر از وسسه عشق……… تو شدی تمامی زندگی من
اسم تو هر چی که می گم……… همه تکرار تو حرفهای دل من
چشم تو هر جا که می رم …….. جاری تو چشمهای منتظر من
….
ای تو بهانه واسه موندن ……… ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن …… تا طلوع صبح خورشید رو دمیدن
….
تو رو اون لحظه که دیدم ………… به بهانه هام رسیدم
از تو تصویری کشیدم ……….. که اون و هیچ جا ندیدم
تو رو از نگات شناختم ……….. غصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم ………… با تو یک خاطره ساختم
……
ای تو بهانه واسه موندن ……….. ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن ……… تا طلوع صبح خورشید رو دمیدن
ای همه خوبی همه پاکی ………. تو کلام آخر من
ای تو پر از وسسه عشق …….. تو شدی تمامی زندگی من
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/21ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط سروش | 
از تنهایی می ترسم.....

لب دریا روبه موجها روی  نیمکت تک و تنها

تویه رویا با خیالت زندگی رو زنده هستم

لب دریا عین موجها باز به یادت می خروشم

تا بفهمی خیلی وقته این جا منتظر نشستم

لب دریا انتظارت چه قشنگه

همه عمر انتظارت چه قشنگه

دریا بازم منو فریاد میزنه

 میگه خشکی جای موندن دیگه نیست

بیا دریایی شو تا ماهی باشی

آخه ماهی توی آب زندونی نیست

لب دریا انتظارت چه قشنگه

همه عمر انتظارت چه قشنگه....

لب دریا روبه موجها روی  نیمکت تک و تنها

تویه رویا با خیالت زندگی رو زنده هستم

لب دریا عین موجها باز به یادت می خروشم

تا بفهمی خیلی وقته این جا منتظر نشستم

لب دریا انتظارت چه قشنگه

همه عمر انتظارت چه قشنگه

دریا بازم منو فریاد میزنه

 میگه خشکی جای موندن دیگه نیست

بیا دریایی شو تا ماهی باشی

آخه ماهی توی آب زندونی نیست

لب دریا انتظارت چه قشنگه

همه عمر انتظارت چه قشنگه....

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/11ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط سروش | 
 

چقدر اینجا هراسانم

از لرزش نگاهت

از تکانهای دستانت

می ترسم از سکوت مسخره ام

می ترسم از اینکه

بشکند عادت نگاهم




می ترسم از این نان و نمک

که مرا به حرمتش به تو گره زده

می ترسم من از قسمهای نیلوفرانه مان

از بی خوابی های شبانه مان

از تیغ تیز تردید و اضطراب

می ترسم از گریز جاده ها

این دلهره ی جاده بی برگشت

این خیال یک طرفه

این تابلوی "ایست زندگی" می کُشدم




من از اینکه شعر هایم بی تو

چگونه آغاز میشود

از اینکه غزلهایم در پایان

بی تو چگونه به خواب می رود

من از اینکه دو بیتی زندگیم

بدون تو یک بیت بماند ، می ترسم




من می ترسم اگر شب چشمانم

بی درخشش تو تاریک شود

می ترسم اگر پای رفتنم بلرزد

می ترسم اگر دست خوشبخت مرگ

بر ترس من بخندد




می ترسم اگر شاهزاده قصه قاصدک ها

از کنار جادوی دستان باد رد شود

می ترسم اگر خاک بگیرد عادتت

مرگ من شود سعادتت

می ترسم اگر دریای مواج این دل

عادت کند به این سکون

خاموش شود اگر این نَفَس

در شمعی آرمیده در بستر خون




من می ترسم اگر

از زخم زبان مردم است

که آیینه نازک تو بشکند

که فرو بریزد این دلم

هر چند که احساسم گم است

می ترسم اگر بدزدند نامت را

جنس دستفروش زبان مردم شود




می ترسم من از خدا

که بگیرد تو را ز من

به حکم سرنوشت زور

به حکم صلاح و مصلحت

تکرار شود این مکررات

" شاید قسمت تو نبود ! "




دلهره دارم از خودم

که نگیرد دلم به تیغ نگاهت

نگیرد سکوت گوش تورا

نشنود حنجره ات صدای مرا

می ترسم اگر ردپایت خالی بماند

می ترسم اگر کلاغی پیر

غزل خداحافظی را بخواند

می ترسم

می ترسم . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/27ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط سروش | 
نمی دونم از کجا شروع کنم.

خیلی وقته حرف نزدم.آخرین حرفامم پاک کرد.الانم نمی تونم حرف بزنم.

یک نفس بی یار نتوانم نشست               بی رخ دلدار نتوانم نشست

از سر می می نخواهم خاستن               یک زمان هشیار نتوانم نشست

نور چشمم اوست من بی                      نور چشم روی با دیوار نتوانم نشست

دیده را خواهم به نورش بر فروخت            یک نفس بی یار نتوانم نشست

من که از اطوار بیرون جسته ام                با چنین اطوار نتوانم نشست

من که دایم بلبل جان بوده ام                   بی گل و گلزار نتوانم نشست

کار من پیوسته چون بی کار تست             بیش ازین بی کار نتوانم نشست

هر نفس خواهی تجلای دگر                    زان که بی انوار نتوانم نشست

زان که یک دم در جهان جسم و جان           بی غم آن یار نتوانم نشست

شمس را هر لحظه می گوید بلند               بی اولی الا بصار نتوانم نشست

من هوای یار دارم بیش ازین                    در غم اغیار نتوانم نشست

کتاب رو باز کردم هر چه آمد نوشتم.که چه خوش آمد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/03/19ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط سروش | 
هر سال تو را غرق صفا می خواهم

هر روز تو را کامروا می خواهم

از بهر تو وهر که تو را دارد دوست

آرامش خاطر از خدا می خواهم



سال نو مبارک

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/29ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط سروش | 
من به آن سوی پنجره عادت کرده ام , به آنسو که همه چیز آنقدر روشن است که حتی تصورش را هم نمی کنی... اما فقط بگو با جای خالی تو چه کنم؟!.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/10ساعت 1:42 قبل از ظهر  توسط سروش |